درباره رابطه بین جرم و فقر دو نظریه متفاوت وجود دارد که جمع بین این دو نظر آن است، که رابطه بین جرم و فقر بسیار کمرنگ است و رابطه مستقیمی بین آنها مشهود نیست، بلکه فقر میتواند در کنار سایر عوامل نقش خود را ایفا کند که در این صورت بین فقر وجرم نوعی همبستگی مشاهده میشود. به عنوان نمونه پژوهشی که در محله خاکسفید در شرق تهران صورت گرفت، این نتیجه به دست آمد که بزهکاران این منطقه عموماً کارگر هستند و میانگین درآمد آنها، حدوداً ۶۵ درصد پایینتر از میانگین رسمی است و در نتیجه زندگی فقیرانه و به دور از تفریحات و سرگرمی دارند، امّا تنها فقر اقتصادی دربزهکاری آنان تأثیرگذار نیست، بلکه عوامل اجتماعی و فرهنگی نیز مؤثر میباشند.
این نظریه که فقر در کنار عوامل دیگر در وقوع جرائم تأثیر دارند، بیانگر نظریه تلفیق عوامل در جرم و انحرافات است. گیدنز با طرح این نظریه که مجرمان در کار خویش، به طور ارادی عمل میکنند و معمولاً خطراتی را که در پیش است، میشناسند (نظریه انتخاب عقلانی)، به این نکته اشاره دارد که عوامل عینی، شرایط اجتماعی و اقتصادی از جمله فقر، زمینهساز بروز و شیوع انحرافات اجتماعیاند، البته سهم بیشتر مربوط به اراده و انتخاب فردی میباشد. «فرانسیس فوکویاما» در کتاب «پایان نظم» عوامل متعددی را در «فروپاشی بزرگ» سرمایههای انسانی دخالت میدهد و علت فروپاشی را به عواملی از قبیل فقر، تغییر ارزشهای فرهنگی، فنآوری درحال تغییر، زوال مذهب و… نسبت میدهد. وی معتقد است که تبیین دقیق سهم هریک از عوامل امکانپذیر نیست و شواهد موجود از یک سو به گونهای نیست که روابط علّی به نحوی بیان گردند که همه ناظران راضی شوند و از سوی دیگر هم نمیتوان تنها یک جزء را کافی دانست و مابقی را نادیده گرفت.

Add a Comment